۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه
نوشدارو بعد از مرگ سهراب
بکوش آنکه پس از گفتِ وی جگر نکنی
که نوشدارو بعد از اجل ندارد سود[1]
پس از آن در الهی نامۀ عطّار نیشابوری:
اگرچه روستم را دل بپژمرد
چه سود از نوشدارو چون پسر مرد[2]
در کتاب طوطینامه(جواهرالاسمار) هم بیت زیر آمده است:
وقتِ هر چیز نگه دار که نافع نبود
نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهی[3]
ابن یمین فریومدی:
نوشدارو چه سود خواهد داشت
چون شد از مُلکِ زندگی سهراب[4]
در لغتنامۀ دهخدا ذیل نوشدارو بیتی از انوری شاعر قرن ششم هجری درج شده است، ولی در دیوان چاپی شاعر این بیت نیست:
بعد ازین لطف تو با ما به چه ماند دانی؟/ نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهند
همه میدانند که این ضربالمثل معروف ریشه در داستان رستم و سهراب دارد و هم در امثال و حکم دهخدا و هم در کتابهای مربوط به ریشۀ تاریخی ضربالمثلهای فارسی به این نکته اشاره شده است. اما آنانی که اگر پایان این داستان را در شاهنامه نیک به یاد داشته باشند میدانند که اصلاً نوشدارویی به سهراب نرسید که دیر برسد.
رستم پس از آنکه پهلوی پور جوان را با خنجر میدَرَد، گودرز را نزد کاووس میفرستد تا برای درمان زخم سهراب نوشدارو بفرستد، ولی کاووس از این کار سر باز میزند و گودرز دستِ خالی رهسپار میدانگاه میشود و به رستم میگوید بهتر است خودت به کاخ کاووس بروی و با درفشان کردن جانِ تاریک پادشاه، نوشدارو را از او بگیری:
بفرمود رستم که تا پیشکار/ یکی جامه افگند بر جویبار
جوان را برآن جامهی زرنگار/ بخوابید و آمد برِ شهریار
گو پیلتن سر سوی راه کرد/ کس آمد پسش زود آگاه کرد
که سهراب شد زین جهانِ فراخ/ همی از تو تابوت خواهد، نه کاخ[5]
بنابراین رستم و گودرز در گرفتن نوشدارو از کاووس توفیقی نمییابند. شاید اینگونه تصوّر شود که ضربالمثل مذکور ریشه در دو بیت آخر دارد که پس از مرگ سهراب، فرستاده به رستم پیام میدهد که سهراب مُرده و از این رو رفتن تو به کاخ پادشاه و آوردن نوشدارو فایدهای ندارد. اما به نظر نگارنده این ضربالمثل برگرفته از روایتهای مردمی از داستان رستم و سهراب است که در آنها بخش پایانی داستان با آنچه در شاهنامه آمده کاملاً متفاوت است.
در این روایات که نقالان سالیان دراز آن را سینه به سینه نقل کردهاند، رستم خود به کاخ کاووس میرود و با نوشدارو باز میگردد، ولی زمانی به بالین سهراب میرسد که او مرده بود. در زیر چند روایت را از کتاب مردم و شاهنامه که زندهیاد انجوی شیرازی گرد آورده است، میآوریم:
...رستم خشمگین شد و به سراغ کیکاووس آمد که او را بکشد. شاه که از خشم رستم خبردار شد، نوشدارو فرستاد، ولی نوشدارو دیر رسید[6].
...رستم خشمگین میشود و به طرف بارگاه حرکت میکند. خبر به کیکاووس میدهند که رستم خشمگین شده و به طرف تو میآید. کیکاووس از درِ حرمسرا فرار میکند و رستم وارد کاخ میشود. موقعی که میبیند از کاووس خبری نیست، دارو را برمیدارد و به طرف سهراب میرود اما متأسفانه دیر میرسد. منجّم میآید و میگوید که کار از کار گذشته است[7].
... از آن طرف مرهم زخم را برای رستم آوردند. دید پس از، از دست دادن سهراب مرهم زخم رسید، خشمناک شد، سینه چاک زد، موی سر کند و بر سر و سینه زد و گفت بعد از مرگ سهراب نوشدارو آوردی ؟! خنجر کشید و آورندۀ مرهم را کشت[8].
...فهمید پسر خودش هست، هی بر سر زد و زاری کرد و سراغ بیهوشدارو فرستاد، ولی تا رسید سهراب از بین رفته بود[9].
مرشد عباس زریری، نقّال نامدار اصفهانی نخست این بخش را مطابق شاهنامه نقل میکند، ولی پس از آن میگوید رستم چون برای آوردن نوشدارو پا در رکاب شد، سهراب به هوش آمد و رستم را خواست. رستم بازگشت و دوباره گودرز را برای گرفتن نوشدارو به درگاه کاووس فرستاد:
«گویند گودرز در این مرتبه نوشدارو را آورد که سهراب داعی حق را لبیک گفته بود[10]».
پي نوشت:
[1] . اثیرالدین اخسیکتی، دیوان ،به کوشش رکنالدین همایونفرّخ، تهران، رودکی،1337، ص422.
[2] . عطّار نیشابوری، فریدالدین، الهینامه، به کوشش هلموت ریتّر، تهران، 1359،ص245.
[3] . عماد بن محمد الثغری، طوطینامه یا جواهر الاسمار، به کوشش شمس الدین آل احمد، تهران، 1352،ص432.
[4] .ابن یمین فریومدی، دیوان، به کوشش حسینعلی باستانی، تهران، سنایی، 1344، ص321.
[5] .فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران، مرکز دایرۀ المعارف بزرگ اسلامی، 1387، ج1،ص192.
[6] .انجوی شیرازی، ابوالقاسم، فردوسینامه، مردم و شاهنامه، تهران، 1363، ج2، ص128.
[7] .همان، ص129.
[8] .همان، 131.
[9] .همان، 132.
[10] .زریری، مرشدعباس، داستان رستم و سهرابف به کوشش جلیل دوستخواه، تهران، توس، 1369، ص353.
ابوالفضل خطيبي
http://a-khatibi.blogspot.com/2009/09/blog-post.html
۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه
كهن ترين تخته نَرد جهان
۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه
رزمِ رستم و جومونگ
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
نقشه ي جغرافيا
۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه
تاثیر ایـران بر آیین یـهود
امید عطایی فرد
تورات اصلی را میتوان پنج کتاب (سفر) موسا بن عمران دانست. در اسفار موسا نام هاي ايراني موج مي زند. موسا پس از فرار از مصر، به سرزمين “مديان” كه همان “ماد” است مي رود و فرشته ي خداوند در شعله ي آتش بر او نمودار مي شود. آنجا “هوريب” يا جبل الاه بود و خداوند خود را به نام اهيه بر وي شناسانيد (سفر خروج، باب سوم). هوريب از ريشه ي هور و جبل الاه همان “ال برز” يا “كوه الاه” است. اينجا كه “زمين مقدس” ميباشد و موسا بايد نعلين هايش را از پا در آورد، بزرگترين پرستشگاه مغان يعني “آذر گشسب” است كه پاي برهنه به زيارت آن مي رفتند. “اهيه” را مي توان برابر با يكي از ويژه نام هاي اهورامزدا
مي باشد،
مانند: شهرهاي: سن آباد “مشهد”، سائين دژ”شاهين قلعه” و سنن دژ”سنندج”. كوه “هور” در سرحد زمين “ادوم” است كه “هارون” برادر موسا بر قله ي آن وفات يافت (سفر اعداد، 29:20). در تورات بارها به همزيستي و آميزندگي يهوديان با مردماني آريايي چون هيتي ها (بني حت)، فريگي ها (فريزيان)، مادها(مديان) و هوريان اشاره شده و به ويژه پدر زن موسا از قوم ماد، و مادر سليمان از هيتي ها بود.
آنگونه كه از تورات بر مي آيد، قومي كه بعدها به نام يهودي خوانده شد، “الوهيم” را مي پرستيد و از زمان موسا پرستش “يهوه” آغاز گرديد. اما به دنبال دستبردهاي راه يافته به تورات چنانكه خواهيم ديد دوگانگي و تناقض ميان بخشهاي اين كتاب كهن درباره ي پرستش دو خداي “الوهيم” و “يهوه” به چشم مي خورد:
خدا نسلي ديگر برای آدم قرار داد. به عوض “هابيل” كه قائن (قابيل) او را كشت. و براي شيث نيز پسري متولد شد و او را “انوش” ناميد. در آن وقت به خواندن اسم “يهوه” شروع كردند.(سفر پيدايش. 26و4:25)
ابرام: مذبحي براي خداوند بنا نمود و نام “يهوه” را خواند.(سفر پيدايش. 11:9)
يعقوب گفت: اي خداي پدرم ابراهيم و خداي پدرم اسحاق، اي”يهوه” (سفر پيدايش. 32:9) و مذبحي بنا نمود و آن را “ايل الوهي” اسرائيل ناميد. (سفر پيدايش. 33:20) و خدا در روياهاي شب به اسرائيل “يعقوب” خطاب كرده گفت: من هستم الاه (الوهيم) خداي پدرت (سفر پيدايش. 46:3).
و خدا به موسا خطاب كرده وي را گفت: من يهوه هستم. و به ابراهيم و اسحاق و يعقوب به نام خداي قادر مطلق (الوهيم) ظاهر شدم، ليكن به نام خود: “يهوه” نزد ايشان معروف نگشتم (سفر خروج 6:3).
«ح.نوبخت» میگوید: در كتاب «زبان باز يافته» ثابت كرده ام كه يهود از “هوه” يا “اهوه” مخفف كلمه ي “اهورا” و لغتي است اوستايي و فارسي چونانكه “هو” به زبان عرفا و “يا هو” از كلمات مولده عرب نيز گونه ي دگر از “اهو” و اهورايي اوستايي است. پس از اين تاريخ به سالياني چند “بلريچ هروزني” كه از استادان بزرگ علم آثار (باستان شناسي) و نامي ترين فيلولوگ (زبان شناس) معاصر است، در ضمن كاوش هاي فني و كشف آثار قديم، در كتاب خود: “كشفيات درباره ي كلت ها” ثابت كرده است كه يهوه (نام خداي يهود) نامي است آريايي و هرگز عبري و سامي نيست. و اين كلمه از “هوه” گرفته شده كه نام خداي”كلت ها” بوده زيرا در آثار آنها، آفريننده ي جهان با اين لفظ ناميده شده است.
در يكي از تفسيرنامه هاي تورات به نام تلمود جبرئيل به گونه ي گبرئيل نوشته شده و فرشته ي گماشته بر آتش دانسته شده است. يكي از وظايف او نابود كردن شهرهاي”سدوم” و”اموره” با انفجارهاي آتشين بود. به ياري او، موسا در پيش چشم فرعون آتشي فروزان را به د ست گرفت، بي آنكه بسوزد. (آ فرينش در اديان، 139و140)
از كتاب اشعيا(51:11) چنين بر مي آيد كه در ميان يهوديان قديم، آتش پرستي رواج داشته است: هان، جميع شما كه آتش مي افروزيد و كمر خود را به مشعل ها مي بنديد، در روشنايي آتش خويش و در مشعل هايي كه خود افروخته ايد سالک مي باشيد.
ميشائيل (ميكائيل) از ديد زبان شناسي، اشاره به دگرگوني نام نخستين زوج انسان: “مشي ومشيانه” مي تواند باشد. نام “مشي” در گزارش هاي كهن به اين گونه ها آمده است: ميشي (آثارالباقيه)، متريه (پند نامك زرتشت)، مرهيه (دادستان دينيگ)، ماري (تاريخ طبري) و .....
به نوشته «ذ.بهروز»: مهر، ميترا، ميثرا، ميشيا، ميشي، موسا، مسيحا، مسك: صورتهاي يك كلمه در زبانها و لهجه هاي مختلف مي باشد.
گذشته اينها در حكمت يهود، ميشائيل كه مانند مهر و هور در آسمان چهارم جاي دارد، آموزگار موسا بود و از رؤساي اولين به شمار مي آمد. (كتاب دانيال 10:13). در مكاشفات يوحنا (12:76) از پيكار ميشائيل (ميكائيل) با اژدهايي هفت سر كه نماد ابليس بود، سخن ميرود.
«م.بويس» مینویسد: به نوشته ي «كتاب اينوخ»، ميكائيل، رهبر ديوها و پيروان او را در زير سخرههاي زمين تا روز داوري بزرگ در بند مي كند. اين رويداد را بازتابي از استوره اي زرتشتي مي دانند كه فريدون پهلوان باستاني، ضحاك را در غاري به زنجير مي كشد تا روز فراشكرت (رستاخيز) فرا برسد. (تاريخ كيش زرتشت. جلد سوم. 527)
اگر چه پژوهشگران نقش ميكائيل را با فريدون و يا سوشيانت همسنجي كرده اند، باز هم بر آنيم كه ميشائيل همان مشيا يا ايزد ميترا است (البته فريدون و سوشيانت خود نمايه هايي از ايزدمهر) هستند. همانندي چشمگير ميان ميكائيل وايزد مهر چنين است که ميكائيل امير اعظم،است. مهر نيز به همه ي سرزمين ها شاه است. همچنین ميكائيل زمينه ساز روز داوريست. مهر نيز كه خويشكاري (وظيفه) او: «داوري جهانيان به راستي كردن است»، در رستاخيز، كردار آدميان را ميسنجد. (مينوي خرد،12)
از سوي ديگر در ريگ ودا حكيمان، روشنگراني هستند كه پرتوشان در تاريكي گسترده مي گردد. (10:129) همچنين در نامه هاي پهلوي، روان پارسايان وراهيان عدالت، به رخشندگي ماه و خورشيد وستارگان، نمودار شده است.
به نوشته ي”تلمود”: اورئيل (كه در عبري به معني نور خداست) واسطه اي است كه از طريق او، معرفت الهي به آدميان مي رسد. ”اور” را آن رو برابر با ”هور” دانسته ايم كه هم نور خداست وهم نمونه هايي چون اورمزد/هورمزد يا اورامان/هورامان را داشته ايم. همچنين سهروردي در نوشتارش: «هورخش كبير» كه بر گرفته اي از نيايش هاي مغانه است،از هور به گونه ي ايزدي ياد ميكند كه ويژگي هايش، تن فروغنده ي روشن و زيبا، دانا، و خردمند گرانمايه مي باشد. در كتاب حزقيال از پرستش خورشيد وتنديس هاي ايزد هور ياد شده كه از آيين هاي قوم يهود به شمار مي رود: نزد دروازه ي هيكل (خانه)خداوند، در ميان رواق و مذبح، به قدر بيست وپنج مرد بودند كه پشتهاي خود را به سوي هيكل خداوند و رويهاي خويش را به سوي مشرق داشتند و آفتاب را به طرف مشرق سجده مي نمودند. (8:16)
رفائيل را از ريشه ي “رافه” به معني پزشك دانسته اند. وي فرشته ي شفابخش بيماران به شمار مي رود و نگاهباني سوي غربي آسمان با اوست.
در رپيهوين گاه (نيمروزتا عصر) براي شادي همه ي روشن-تخمهها (پرهيزكاران) يشت (نيايش) مي كنند...نام رپيهوين از رامش است. (گزيده هاي زادسپرم66)
اگر نام”اسرافيل”را بهگونه “سرافيل” يا ”سرافيل-ئيل” درنظر بگيريم و پسوند ”ئيل” را كنار بگذاريم، واژه ”سراف” بسيار نزديك
مي باشد. در گويش خوارزمي، سروش را “اسروف” مي خوانند (آثارالباقيه،74)
به خوانش اوستايي ”سروش” يعني ”سرو" Sru
که كاملا مانند اسرافيل است.
شمعدان هفت شاخه كه آن را نشانه ي هفت فرشته ي يهود مي دانند، برگرفته از “چتر امشاسپندان” است كه بر فراز سر كيان ايران زمين نگه مي داشتند و نمونه اش در تخت جمشيد ديده مي شود. چتري كه داراي هفت شاخه مي باشد و شاهنشاه را در پناه هفت امشاسپند نگاه مي دارد.
در زمان آشوریان، قوم یهود به اسارت و بدبختی فرو رفت. خواري و بردگي يهوديان همچنان ادامه داشت تا آن كه از آسمان ايران “عقاب شرق” بالهاي مهر خود را بر سر جهانيان گسترد. به گفته “و.دورانت” ساعتي كه كورش همچون مرد جهانگشايي به بابل در آمد و يهوديان اسير را آزاد گذاشت تا به سرزمين خود باز گردند يكي از با شكوه ترين ساعات تاريخ بني اسرائيل به شمار مي رود. (مشرق زمين گاهواره تمدن، 380)
عقاب شرق و مرد همسخن خويش را از جاي دور فرا مي خوانم... (خداوند) درباره كورش مي گويد كه: او شبان من است و تمامي مسرت مرا به اتمام خواهد رسانيد (اشعياي نبي،46:11+44:28) من او را به عدالت برانگيختم و تمامي راههايش را راست خواهم ساخت. شهر مرا بنا كرده، اسيرانم را آزاد خواهد نمود. اما نه براي قيمت و نه براي هديه. خداوند چنين مي گويد: حاصل مصر و تجارت حبش و اهل “سبا” كه مردان بلندقد مي باشند، نزد تو عبور نموده از آن تو خواهند بود. و تابع تو شده در زنجيرها خواهند آمد و پيش تو خم شده و نزد تو التماس نموده خواهند گفت: البته خدا در توست و ديگري نيست و خدايي (دروغين) نه...(15-4)
آنچه از زبان “اشعیاي نبي” خوانديم سنديست بس گرانبها درباره باورداشت يهوديان به پيامبري “كورش هخامنشي” كه بايد با موشكافي و تيزبيني بررسي گردد. چشمگير اينجاست كه در تورات خداوند از كورش بزرگ به گونه ي رسول من و مسلم من ياد كرده است. (اشعيا 20و 42:19)
كورش پادشاه فارس چنين مي فرمايد: يهوه خداي آسمانها جميع ممالك زمين را به من داده و مرا امر فرموده است كه خانه اي براي وي در اورشليم كه در “يهودا” است بنا نمايم. (كتاب عزرا 3-1:1)
«ابوالكلام آزاد» در پژوهش ژرف خود نشان داده كه كورش بزرگ در قرآن به نام ذوالقرنين خوانده شده و نماد وي در كتاب دانيال يك قوچ دو شاخ به نام “لو-قرانائم” است. واژه ي «قرن» در زبان هاي عبري و عربي معني شاخ را مي دهد. همچنين پيكره كورش در پاسارگاد كه داراي بال هاي عقاب و تاج دو شاخ است با گفتار تورات همخواني دارد. نشانه هاي ديگر كه مي توان افزود يكي استعاره ي “شاخ مسيح” است (كتاب اول سموئيل. 2:11) و ديگر پيشگويي “زكريا” درباره ي كورش:
اينك مردي كه به “شاخ” مسما است (لقب دارد) از مكان خود خواهد روييد و هيكل (خانه) خداوند را بنا خواهد نمود.(6:12)
نكته ديگر آنكه هر كجا از اسكندر ذوالقرنين سخن رفته، يادواره اي از كورش شاه پيامبر ايرانيست و نه الكساندر مقدوني زيرا:
درنده خويي و ديوانگي الكساندر مقدوني هرگز با ويژگيهاي يك شاه-پيامبر نمي خواند و شرح لشكركشي هاي او تا چين و هند از دروغ هاي بزرگ تاريخ و برگرفته از سرگذشت دودمانهاي چون كورش بزرگ و ارشك بزرگ (شاه-پيامبر اشكانيان) مي باشد.
گنج هاي ظلمت و خزاين مخفي كه به كورش هخامنشي بخشيده شده است، در اسكندرنامه ها به نام اسكندر باز گويي مي شود.
"جوج” فرمانرواي سرزمين “ما جوج” كه در روايات اسلامي قوم وي را “ياجوج و ماجوج” مي خوانند به گفته ي حزقيال از پارسيان شكست مي خورد. (38:6) و نه از اسكندر. جوج يا “گوگ” نام فرمانرواي “ليدي” بود كه كشورش در سال 654 ق.م به دست قوم ايراني “كيمري” گشوده شد.
«ش.شفا» با اشاره به پژوهش هاي تاريخ دين مي نويسد: از سال1866.م كه كتاب پر سر وصداي “الكساندركوهوت” به نام “در باره ي ملائك شناسي آيين يهودي درارتباط آن با آيين پارسي” در آلمان انتشار يافت، اين مطالعات وارد يك مرحله كاملا علمي و تخصصي شد. در اين كتاب مؤلف كه خودش يهودي و خاخام اعظم، و در عين حال يكي از بزرگترين محققان تاريخ مذاهب است، روشن كرده كه تمام برداشت هاي تورات درباره شياطين و ملائك، يادگار دوران بعد از اسارت بابلي قوم يهود يعني زماني است كه يهوديان با آيين زرتشتي آشنايي نزديك يافته و تحت تاثير معتقدات اين آيين قرار گرفته بودند. “زيگموند فرويد” در بررسي جامع خود درباره آيين يهود بر همین واقعيت اختصاصا تكيه مي گذارد كه در معتقدات اوليه يهودي، موضوع بقای روح به كلي ناشناخته بود و اين پندار تنها پس از تماس با آيين پارسي در آن راه يافت. (تولدی دیگر)
فرويد مینویسد: در كيش يهود، بهشت و دوزخ نمايان آشكاري وجود ندارد، اما هرچه به موسويت متاخر نزديك گرديم، اين عقايد رنگ برداشته و نمايان مي شوند. بي شك اين مسئله در يهوديت بركنار از نفوذ دين زرتشتي و فلسفه ديني ايرانيان نمي باشد كه بعدها مبناي پيدايش مسائل بهشت و دوزخ مسيحي شده است. (آينده يك پندار، 207)
بن مایه:
http://omidataeifard.blogspot.com
۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه
خاطرات شیرین از مقام معظم رهبری
خاطرات شیرین از مقام معظم رهبری
* حضرت آيت الله جوادي آملي ( زيد عزه ) مي فرمايد:
[يک روز مهمان مقام معظم رهبري بودم . سفره را که گستردند ، فرزند ايشان آقا مصطفي نيز نشسته بـود . آيت اله خامنه اي به وي نگاهي کردند و فرمودند : « پاشو برو ! » من خدمت ايشان عرض کردم : اجازه بفرماييد آقازاده هم باشند ؛ من از او خواستم که با هم باشيم . آقا فرمودند : « ايـن غـذا مـال بيـت المال است ، شما هم مهمان بيت المال هستيد . براي بچه ها جايز نيست که بر سر اين سفره بنشينند . آنها به منزل بروند و از غذاي خانه بخورند » من در آن لحظه فهميدم که خداوند چرا اين همه عزت به حضرت آقا داده است].
* رعايت حقوق در صف نانوايي:
[ يکي از همسايگان رهبر عزيز ما در مشهد تعريف مي کرد : چند سال قبل از پيروزي انقلاب اسلامي بود ، رهبر ما در حال مبارزه با رژيم شاه بودند . مأموران شاه ، همه جا به دنبال ايشان بودند و هر لحظه امکان داشت که دستگير شوند . يک روز که من براي خريد نان در صف ايستاده بودم ايشان هم آمدند و در صف ايستادند . ميان من و ايشان دو نفر فاصله بود . من بعد از سلام و احوالپرسي گفتم : حاج آقا ! چند تا نان مي خواهيد ؟ اجازه بدهيد برايتان بگيرم . ايشان با فروتني فرمودند : « چون بين من و شما دو نفر در صف هستند . من خودم نان مي گيرم تا حق اين دو نفر از بين نرود».]
* غذاي سفره ي مهماني:
[حضرت آيت اله مصباح يزدي (دام ظله ) مي فرمايد : ما به منزل مقام معظم رهبري زياد رفته ايم و غذا خورده ايم . تا به حال من نديم که بر سر سفره ي مهماني ايشان ، بيش از يک نوع خورش گذاشته شـود].
* يک اُملت ساده:
[سردار سرلشکر رحيم صفوي مي گويد : يک روز که در منزل مقام معظم رهبري در خدمت ايشان بودم ، بحث مان قدري به طول انجاميد و نزديک مغرب شد . پس از نماز معظم له رو به من کردند:
« آقا رحيم ! شام را مهمان ما باشيد » . بنده در عين حال که اين را توفيقي مي دانستم ، خدمتشان عرض کردم : اسباب زحمت مي شود . مقام معظم رهبري فرمودند:
«نه بمانيد هر چه هست با هم مي خوريم».
وقتي که سفره را پهن کردند و شام را آوردند ، ديدم غذاي ايشان و خانواده شان ، چيزي جز املت ساده نيست . من نيز بر آن سفره ميهمان بودم و مقداري از همان غذاي ساده را خوردم.]
* ورزش ، دليل عدم خستگي:
[ حاج آقا رحيميان درباره ي علاقه شديد رهبر به خانواده هاي شهدا مي گويد:
در ماه مبارک رمضان ، قبل از غروب آفتاب ، آقا با خانواده هاي شهدا ديدار داشتند . اين ملاقات بيش از دو ساعت طول کشيد و در تمام اين مدت ، مقام معظم رهبري روي پا ايستاده بودند.
با اين که برنامه هاي روزانه ، آقا را خسته کرده بود و روزه ماه مبارک ، آن هم نزديک غروب ، معمولاً ضعف در بدن ايجاد مي کند ، محبت آقا به خانواده هاي شهداء کم نمي شد و ايشان ، ايستاده به درد دل آنان گوش مي دادند . اين نوع برخورد ، نشان از علاقه ي بسيار شديد آقا به خانواده هاي شهدا است . همه ، افطار را مهمان آقا بودند . من در کنار سفره ، به معظم له گفتم : شما که اين طوري مي ايستيد و به درد دلها گوش مي دهيد ، خسته نمي شويد ؟
آقا فرمودند : نه ! من چون ورزش مي کنـم ، خستـه نمي شوم.]
* درسي از ساده زيستي:
[ حضرت آيت الله سيد محمود شاهرودي درباره ي ساده زيستي رهبر عزيز مي فرمايد : يک روز کـه معظـم له مرا به کتابخانه ي خود دعوت کردند ، من در آن جام ميز بسيار ساده و قديمي ديدم که در کنار آن يک صندلي کهنه هم بود . آن ميز و صندلي مربوط به قبل از پيروزي انقلاب اسلامي بود . مقام معظم رهبري در کتابخانه ي ساده ي خود ، هنوز از همان ميز و صندلي استفاده مي کنند و اين حاکي از ساده زيستي ايشان است].
بن مایه:
http://bavelayat.parsiblog.com/576124.htm
و با سپاس از تارنمای اَمرداد
Amordad.ನೆಟ್
۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه
سرداران و جنگجویان نامدار ایران زمین
با درود بر دوستان هخامنش
سرداران و جنگجویان نامدار ایران زمین
* آذربرزين: پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفنديار جنگيد که يکي از پهلوانان ايراني ميباشد و آتشکده اي هم به همين نام وجود دارد.
* آرش: ملقب به کمانگير . پهلوان ايراني در عهد منوچهر شاه که در تير اندازي سر آمد زمان خود بوده است که در جنگ ميان منوچهر و افراسياب قرار بر پرتاب کردن تيري ميگذارند تا مرز ميان ايران و توران را تعين کند آرش از طربستان تيري پرتاب کرد که در مرو فرود آمد و بعد از آن جانش را در راه ايران زمين فدا نمود.
* آريه: سردار معروف و بزرگ ايراني که به حمايت از پادشاهي کورش صغير برخواست.
* آيين گشسب: سردار بزرگ ايران که در زمان هرمز چهارم فرماندهي لشگر ايران را بر عهده داشت.
*آريوبرزن: سردار بزرگ ايران که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر نگهداشت و مقاومت نمود و جان سپرد و حماسه اي در تاريخ ايران از خود بر جا گذاشت.
*ابولولو: يا همان فيروز نهاوندي . پس از يورش تازيان به ايران به سرکردگي عمربن خطاب فيروز نهاوندي و تعداد بيشماري از ايرانيان به غلامي اعراب در آمدند . فيروز غلام مغيره بن شعبه شد و با زيرکي و در جهت انتقام خون نياکانمان عمربن خطاب خليفه دوم را با ضربه هاي کارد کشت و اين جنايتکار تازي را از صحنه روزگار محو کرد.
* استاذسيس: سردار دلير ايران که در نواحي هرات و بادغيس و سيستان بر ضد منصور خليفه ستمگر عباسي قيام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آويخته شد و يکي از سمبلهاي عرب ستيزي را در ايران به جاي گذاشت و درس وطن پرستي در برابر يورش بيگانگان براي جوانان به جاي گذاشت.
* بابک خرم دين: سردار دلير و پيشواي نهضت خرمدينيان يا سرخپوشان که بر ضد حکومت عرب قيام کرد و 22 سال دست يورش گران عرب را از کشور ما کوتاه کرد و مبدل به سمبلي از مقاومت ايرانيان در برابر حمله بيگانگان به کشور شد . وی در تاریخ 2 صغر سال 223 هجری قمری در سامرا به دستور خلیفه تازی تکه تکه شد . پس از وی خانواده و همسرش نیز کشته شدند.
* برزمهر: پهلوان و دلير مرد ايران در زمان پادشاهي بهرام گور
* بهرام چوبين: سردار دلير ايران که در زمان پادشاهي هرمز چهارم ايران را از حمله وحشيانه ترک های مغول نجات داد و با لشگر کشي و حمله به آنان ارتش آنان را شکست داد . که بعدها در جنگ با روميان شکست خورد.
* پيروزان: يکي از سرداران ايراني در زمان يزدگرد سوم . که در جنگهاي ايرانيان با اعراب رشادتهاي از خود بر جاي گذاشت.
* برازه: دوره ساسانی زمان فرمانروائی اردشیر( 241-226 م) مهندس و احیا کننده شهر فیروز آباد یا اردشیر خوره.
* رستم: ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت.
* رستم فرخزاد: سردار کبير ايران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ارتش ايران در زمان شاهنشاهی يزدگرد سوم بود که حماسه اي در جنگ قادسيه بوجود آورد که تاريخ نياکانمان را زيبا تر از هميشه ساخت در نهایت به دست سپاه اسلام کشته شد.
* سنباد: يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند. او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگرکشته شد.
* سورنا:
سورنا یکی از بزرگترین سرداران تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت.
«ژول سزار» و «پومپه» و «کراسوس» سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره میکردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر میپروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « اُرد» ( اشک 13) پادشاه اشکانی که خود در شرق ایران در جنگ با مهاجمین بود ، سورنا فرمانده ارشد خود را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگههای میان رودان ( بینالنهرین ) و در نزدیکی شهر «حران» ( کاره) روی داد.
در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار میرود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.
* شاهين: يکي از بزرگ سرداران و سپهسالاران ايران در زمام پادشاهي خسرو پرويز ساسانی.
* کاوه آهنگر: آهنگري که چرم پاره خود را بر سر نيزه زد و ضحاک تازي را از تخت پادشاهي ايران به زير افکند و بعدها چرم وي به درفش ملي کاوياني مبدل گشت . کاوه با ياري مردم ضحاک تازي را در کوه دماوند حبس کرد و فريدون را به سمت پادشاه ايران نشاند.
* مازيار: يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران . وي در طبرستان بنايي عظيم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ايران به قبل از يورش تازيان تلاش کرد . وي در زمان معتصم عباسي قيام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرميدن هویت ملی ایرانی را زنده کنند که در نهايت با جنگهاي معتصم دستگير و در بغداد کشته شد . او نيز يکي ديگر از تنديس هاي ملي گرايي ايرانيان در برابر تهاجم ديگر کشورها است.
* مرداويج: پسر زيار. سردار بزرگ ايراني که او نيز در جهت متلاشي کردن حکومت اعراب در ايران کوشيد و جان داد . وي فرمانده لشگر اسفار پسر شيرويه عامل نصر بن احمد ساساني بود طبرستان را براي اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداويج قزوين و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خليفه جنايتکار عباسي را شکست داد . وي در کمال تاسف در سال 323 هجری قمری در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد.
* مهران: يکي ديگر از سرداران بزرگ ايران . وي از سپهسالاران ارتش ايران ( يزدگرد ساساني ) بود و با اعراب بيابانگرد جنگيد و ابوعبيده سردار مشهور عرب را به قتل رسانيد.
* يعقوب ليث: يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران که گامهاي اساسي در جهت بر اندازي تازيان در ايران برداشت وی نمونه ديگري از وطن پرستي ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان به کشور شان بود . او پسر ليث رويگر بود . بواسطه کفايت و جوانمردي و دليري از رويگري و عياري به امارت سيستان رسيد . سپس هرات و کرمان و شيراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازي ايران از دست اعراب گام برداشت . وي بر ضد معتمد خليفه کشتارگر عباسي قيام کرد و براي نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگيد . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خليفه ننگین عرب را بکشد ليکن عمرش کفاف نداد و در اثر بيماري در سال 265 هجری قمری در گندي شاپور یا جندی شاپور امروی خوزستان درگذشت.
به کوشش: بانو لیدای گرامی از کردستان
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران زمین - آريارمنه
WWW.ARIARMAN.ಕಂ
۱۳۸۷ مهر ۳۰, سهشنبه
وِیس و رامین

گذری بر تاریخ عشق های باشکوه ایرانی
حماسه تاریخی - عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد . شاعر برجسته گرگانی، «فخرالدین اسعد گرگانی» از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است، ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است. از این روی آموزنده است که جوانان این مرز و بوم از تاریخ کشورشان و آموزه های باستانی آن درس بگیرند و بر همسر و یار زندگی خود احترام بگذارند و به وی وفادار باشند و با ازدواجهای سطحی و جهت دار که برای منافع خواصی انجام میگرد پشت پای بزنند و عشق و دوست داشتن و انسانیت را نخستین الگوی ازدواجهایشان قرار دهند.
حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است. چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است . به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ، یکی از طرفین درگیر، خاندان قران یا همان خاندان اشرافی «کارِن» در غرب ایران بوده است. طرف مقابل «موبد منیکان» پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد . مرو با توطئه استعماگران انگلیس و روس امروزه به نام ترکمستان شناخته می شود.
ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو - به «شهرو» ملکه زیبای و پری چهره «ماه آباد» یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید . شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام «ویرو» می باشد . اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد . شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد . اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.
درخت خشک بوده تر شد از سر
گل صد برگ و نسرین آمدش بر
به پیری بارور شد شهربانو
تو گفتی در صدف افتاد لولو
گرگانی برگ 27
پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را «ویس» گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو .
در روز مراسم، «زرد»، برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر در باره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود . ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش «زرد» امتناع میکند . خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد . به همین روی به شاهان گرگان - داغستان - خوارزم - سغد - سند - هند - تبت - و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود. پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا، وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود .
پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند . نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد . در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق وَرجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد.
رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند. ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود . پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد .
در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند . سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند. ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسر داری است که زن برادرش نیز بوده است . ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین انها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.
پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد. ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم .
از طرف دیگر برادر ویس، «ویرو» با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند. ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به «رِی» می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد. ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز میگرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند.
پس از این وقایع، آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازه های ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود . خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو، جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی. زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت .
با گفته های بزرگان مرو، رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام «گل» آغاز میکند. ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند. رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود، مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس، رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند .
پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود . شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند. ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند . پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز، حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو، رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود.
رامین که زندگی پر از مشقتش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.
مولانا محمد جلال الدین بلخی فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی:
بوی رامین می رسد از جان ویس
بوی یزدان می رسد هم از ویس
خواجوی کرمانی:
پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس
پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز
سعدی شیرازی:
رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
نویسنده: ارشام پارسي
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران زمین - آريارمنه
۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه
فتوحات شهنشاه شاهپور اول ساسانی
فتوحات شاهپور اول ساسانی در شرق و غرب آسیا، اروپا و آفریقا بر اساس اسناد و مدارک موجود که تاکنون شناسایی شده است:
*کوشان غربی مشتمل بر افغانستان، هندوستان ( پاکستان امروز )، ترکمنستان و تاجیکستان.
*آتروپاتکان ( آذربایجان ) آرمینا ( ارمنستان ) ویرچان ( گرجستان ) تا حدود کوه های کاپ (قفقاز)
*رایتا Rhaetia قسمتی از اطریش امروزی
*نریکوم Norisum قسمتی از یوگسلاوی امروزی
*داسیا Dacia در شمال رود دانوب قسمتی از رومانی امروزی
*پونونیا Ponnonia قسمتی از مجارستان امروزه
*موسیا Moesia در جنوب رود دانوب صربستان سابق
*داردانیا Darrdania در جنوب موسیای بالا
*اپی روس Epirus آلبانی
*تراکیه Thracia قسمتی از ترکیه امروز که در اروپاست و قسمتی از شرق و شمال یونان
*بی تی نیا Bithynia قسمتی از ترکیه غربی امروز که روبروی بحر اسود است.
*پام فیلیا Pamphilia قسمتی از ترکیه جنوبی امروز
*اکئونیه Lycania در شما کیلیکیه
*الاتیا ( غلاطیه ) Galatia در شمال لاکئونیه
*لیسیه Lylicia قسمتی از جنوب غربی ترکیه امروز
*سیلسیه ( کیلیکیه ) Cappadocia قسمتی از جنوب ترکیه امروز که رو به قبرس است.
*کاپادوکیه Calladocia قسمتی از مشرق ترکیه امروز
*فریگیا Phrygia طرف غربی گالاتیه ( غلاطیه )
*مورتانیا Nauretania مراکش ( موریتانی )
*اسروثن Osrhoene قسمتی از بین النهرین عربی در شمال رود فرات
« من هستم خداوندگار مزداپرست. شاهپور شاهنشاه ایرانیان و انیران ( غیر ایرانیان )، زاده ایزدان، پسر خداوندگار مزدا پرست اردشیر شاهنشاه ایرانیان زاده یزدان نوه خداوندگار بابک شاهزاده آسمان.»
(سنگ نبشته شاهپور بر کرسی بنای کعبه زرتشت در نقش رستم فارس)
بن مایه: کتابِ «منم شاهپور اول»
نویسنده: کریم علیزاده
۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه
گسترش پزشکی ابوعلی سینا در دانش اروپا
با درود بر دوستان هخامنش
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست، ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به «کمال ذرهای» راه نیافت
(پورسینا)
«Avicenne» یا «Avicenna» نامی است که دانشمندان اروپایی بر نابغهی فرزانهی ایرانی نهادند که در میان
فلاسفهی اسلامی ، نامبردار به: الحکیم الوزیر الدستور، شرف الملک، حجه الحق، شیخ الرئیس، ابوعلی حسین بن عبدالله بن حسن بن علی بن سینا می باشد.
برابر با نگرشهای کارشناسان غربی او یک چهرهی شگفت انگیز در تاریخ علم به شمار می رود و جهان دربارهی کمتر کسی این همه سخن گفته است. یک هزاره پس از در گذشتش روان دانش پژوه او، همچنان در انجمنهای آموزشی و دفترهای پژوهشی، در گفتگوهای دانشمندان و اندیشهی پژوهندگان یاد می شود. در روند چند سده پس از مرگش چنان بزرگ شد که سالها هر گونه دگرگونی ناچیز یا دستبرد در نگرشهایش، گناهی نابخشودنی بود.گونههایی از دانش که او پایه گذاری نمود، نزدیک به شش سده پس از او در شرق و غرب روان بود و بسیاری از پدیدهها و آفریدههای فکری او از ورای هزار سال، گرایش و شگفتی خود را پایدار دارد.
آیا به راستی این پورسینای ایرانی، اوسینای اروپایی و شیخ الرئیس مسلمانان کیست؟
پدرش اهل بلخ بود و از نمایندگان فرمانروایی خجسته سامانیان که در دورهی نوح ابن منصور سامانی (366-387 هجری قمری) به بخارا فرستاده شد تا رسیدگی به آمار مالی و درآمد قریهی خورمیثن (خرمیثن) را به او واگذارند. پس از آن در قریهی افشنه (در نزدیکی خورمیثن) دل به دخترکی «ستاره» نام سپرد که بوعلی نتیجهی این پیوند بود.
ابوعلی که به صفر سال 370 هجری (ژونیه 980م) دیده به دیدار جهان گشوده بود، تا پنج سالگی در خورمیثن بسر برد. و پس از آن تا 427 هجری که به جاودانگی پیوست، با یک سرگذشت روبرو هستیم!.... که خواهانیم از بررسی چند بارهی آن بپرهیزیم!
زندگی نامه و سرگذشتی که همواره کوشیدهایم تا به هر زبان و روشی آن را به شاگردان و دانشجویان خود بیاموزیم. تا گونهی زندگی و رویهی رفتاری اش را سرمشق سرگذشت بزرگمردان و چهرههای برجستهی ایرانی بدانیم که همواره کانون اندیشه و خردورزی بودهاند.
اما به راستی تا چه اندازه توانستهایم تا این چهرهی جهانی را با جوانان و فرزندانش در ایرانِ سدهی بیست ویکم عیسوی که اینک دلدادهی فرهنگ غرب و پیشرفت و شکوه مکانیزهی یونانی - اروپایی آن گشته اند، آشنا سازیم.
و آیا هیچ گاه از خود پرسیدهایم که اگر جوان ایرانی آگاه بر این باشد که همان ابوعلی که همیشه سرگذشتش را در کتابهای درسی، در برابر مدرک و نمره، به او سپرده اند، همان کسی است که سدهها دانش پزشکی غرب به او وامدار بوده و دبستانهای فلسفی اروپا به همت و ویرایش او با اندیشههای بینشمند نیاکان یونانی خود آشنا شده اند، چه واکنشی از خود خواهد داشت؟
و یا اگر بداند که این چهرهی والای اندیشه و خرد جهانی را که وابسته به مرزهای آریایی خراسان اوست، نابخردان اروپایی، تنها به انگیزهی نامش که بیانگر مذهب او بوده، او را «عرب» می دانند و اساس پزشکی را که او و زکریای رازی در جهان پی افکندند، «طب عرب» می نامند، ... تردید نکنید، ورق بر خواهد گشت!
* اما آیا می دانیم که جهان اروپایی از سدهها پیش او را: «شهریار پزشکان» نامیده است؟
آلدومیلی، دانشمند بلندپایهی ایتالیایی می نویسد: «پورسینا در پزشکی از بقرات و جالینوس درگذشت، و در فلسفه، ارستو را پشت سر بگذاشت. دفترهای پزشکی بقرات و جالینوس را بر آزمایش نگرشهای فلسفی ارستو زد و میانهی آن هر دو را برگزید و تمامی نگرشهای فلسفی و پزشکی قومهای عرب زبان شرق را در این باره گردآوری نمود.»(1)
راجربیکن، پورسینا را پس از ارستو بزرگترین فیلسوف جهان می شناسد و توماس آگوس ناس، نام او را همواره در کنار افلاتون، و با ارج و ستایش فراوان یاد میکند.
آری گویا فراموش کردهایم که: «دورانی که ابن سینا را در خود پرورد، دوران مردپرور ایران زمین بود. از پس چند قرن که از حملهی اعراب گذشته بود مدارس و محافل درس و دانشگاههای ایرانی، هر روز بیش از پیش دانشمندان نام آور تیزبین ژرف اندیش به جامعهی بشری تقدیم می کردند. از همین دانشگاهها «الخوارزمی» بیرون آمد و لگاریتم را به جهان عرضه کرد، از همین مدارس «ابوالوفا بوزجانی نیشابوری» به عرضه آمد و مثلثات را پیشنهاد کرد. همین مدارس زکریای رازی پزشک و شیمیدان بزرگ ایرانی را در خود پرورد. و از همین مدارس «ابوریحان بیرونی» بیرون جست و یک هزار سال پیش از انیشتین، گفت که «نور جسم است.»(2)
اینها آگاهیهایی است که بی گمان برخورداری جوان امروزی ایرانی از آن، بیش از دوره کردن زندگی بزرگان شایسته می نماید.
الف- نقش کتاب «قانون» در پزشکی اروپا:
دانشنامهی پزشکی ابن سینا با نام «قانون» که همچنان برترین گفتار پزشکی جهان به شمار می رود، در پنج دفتر به نگارش در آمده که عبارتند از:
1- «امور کلیه» (پزشکی نظری)
2- «ادویهی مفرده» (داروپزشکی)
3- «امراض جزئیهی آدمی از سر تا قدم» (که شامل 22 فن می باشد)
«در امراض جزئیهی اغساء»4-
«5- «در ادویه مرکبه و زهرها و پادزهرها است
هر یک از این دفترها نیز دارای چند بخش می باشد که هر یک جداگانه و یا با هم سدهها بر دانش پزشکی غرب نور افکنده اند.
شادروان دکتر عیسی صدیق پیرامون این کتاب گرانسنگ پورسینا چنین می نگارد: «کتاب قانون از حیث فصل بندی و انتظام فکر، روشنی مطالب و سودمندی موضوعات به حدی جالب است که در زمان حیات وی در تمام عالم اسلام انتشار یافته و مورد استفاده قرار گرفته و چند بار به زبان لاتین ترجمه و قریب پانصد سال کتاب درسی دانشگاههای اروپا بوده است.»(3)
نباید فراموش کرد که قانون نخستین گفتار پزشکی است که به لاتین ترجمه گردید و در نیمهی دوم سدهی پانزدهم میلادی، شانزده بار و در سدهی شانزدهم بیش از بیست بار در اروپا منتشر شده و تا کنون هشتاد و هفت ترجمه از آن شده است. و از بنام ترین ترجمانان آن در اروپا می توان: روبرت چستر(ترجمه سال 1145م)، ژراردو دوکرمونا (سدهی 12)، یوحنا اشبیلی، موسی طبون، زَرحیا جراسیان را نام برد.
قانون در سدهی دوازدهم میلادی (دو سده پس از زایش پورسینا) به وسیلهی «گراردوس کرمونتیس» به لاتین و ایتالیایی ترجمه شد. در سال 1900 کوئینگ بخش تشریح قانون را به زبان فرانسه برگرداند، و دفتر نخست قانون با ترجمهای نیمه در سال 1930 به وسیلهی کامرون گردنر انجام گرفت. و بخش بیماریهای چشمی در دفتر سوم قانون، به وسیلهی هیرشبرگ ولیپرت در سال 1902 به آلمانی ترجمه شد.
پورسینا سرودهای نیز در پزشکی نگاشته به نام «الارجوزه فی الطب» که دو مترجم اروپایی آن (آرمنوگودوبلز، آلیاگوس) آن را «کانتی کوم» و «کانتی کا» نامیده اند. در سال 1956 به وسیلهی ژاهیه و ا. نورالدین به فرانسه ترجمه و به همراه ترجمهی لاتین (دوبلز) انتشار یافت.
قانون در دانشگاههای اروپا تا 1650 میلادی آموزش داده می شد و پورسینا در پایگاه یک استاد فرزانه و آموزگار پزشکی در
(Louvain) سراسر اروپا سخت شایستهی ارج و ستایش شد و تا سال 1650 م (1061هجری قمری) در دانشگاههای «لوون»
«من پلیه» فرانسه و آکسفورد آموزش داده می شده و دانشجویان پزشکی ناگزیر به بررسی و (monpollier بلژیک و (
فراگرفتن آن بودند.
و تا پایان سدهی پانزده میلاد برترین و بالاترین کتاب درسی دانشکدههای پزشکی مسیحی در اروپا گردید.
در قدیم ترین برنامهی آموزشی که در پیوند با «مدرسهی پزشکی من پلیه» است، در منشوری از پاپ کلمنت پنجم (به تاریخ 1309م)، و نیز در تمام منشورهای پس از آن تا 1557م، مانند نامهای که « راژر بِیکُن» روحانی و فیلسوف انگلیسی (1214-1294) دربارهی بوعلی برای کلمنت چهارم نوشته، نام قانون آمده است.
ویلیام دورانت دربارهی نسخهای از قانون چنین گزارش داده که: «نسخهی گرانبهایی از این کتاب که 300 سال پیش نوشته شده است، اکنون در کتابخانهی «آستور» در نیویورک موجود می باشد. روزی که من اجازه دیدن این کتاب را کسب کردم، دیدم این کتاب به قدری بزرگ است که من قدرت این که آن را از قفسه بر روی میز مطالعه ببرم، ندارم. این کتاب دارای هزار صفحهی دو ستونی است و صفحهی آن به اندازهی قطع یکی از قرآنهای بزرگ شماست.»(4)
در این جا از دیگر دفترها و پژوهشهای پزشکی پورسینا می توان به این جستارها نیز اشاره جست:
1- النبض(در دَوَران خون)، 2- تشریح الاعضا، 3- جودیه در طب، 4- الاغذیه و الادویه، 5- الاقراباذین، 6- البول، 7- تدبیرسیلان المنی، 8- رساله فی تخلیط الاغذیه، 9- الخمر، 10- السکنجبین، 11- سیاسه البدن وفضائل الشراب(رساله الخمریه و سیاسه البدن)، 12- الادویه القلبیه
و همچنین دیگر دفترهایی پزشکی از پورسینا که نام آنها همه با واژه «الارجوزه» آغاز می گردد:
1- الارجوزه فی التشریح، 2- الارجوزه فی المجریات فی الطب، 3- الارجوزه فی الفصول، 4- الارجوزه فی البا(اسباب انحطاط قوه البا)، 5- الارجوزه فی تدبیر الفحول فی الفصول الاربعه، 6- الارجوزه فی الوصایا الطبیه، 7- الارجوزه لطیفه فی الوصایا البقراط
ب- پورسینا، پدر پزشکی نوین:
برابر با آگاهیهایی که پس از این خواهد آمد، بی هرگونه هواخواهی، پورسینا را می بایست، پدید آورندهی «نخستین»های جهان پزشکی دانست:
1- پورسینا بدون رادیوگرافی، آگاهیهای درستی را به دست ما می دهد که همانند هنگامههای سه گانهی بیماری سل در پزشکی امروز است.
2- او چهل گونه تپش (نبض) را بررسی کرده، و گمان دارند که در این باره از پزشکی چینی برخوردار بوده است.
3- برای بیماری اسهال، نسخه خوردن آب پنیر، و پنیر بز را پیچیده که مانند دستور خوردن «اسید لاکتیک» و شیر خشکهای لاکتیک در دورهی ماست.
4- پورسینا بیماریهایی که از راه آب و هوا دارای واگیر می باشند را، همچو سل، سرخک و آبله خوب می شناخته است.
5- برای درمان سنگهایی که در مجاری ادرار گیر می کنند، بهره بری از صندلی فلزی را که پوشش چرمی داشته باشد بایسته می داند. او این وسیله را «قاتاتیر» می نامد که امروز در پزشکی اروپایی «کاتاتر» می نامند.
6- او نخستین پزشکی است که سرطان معده را بررسی کرده، و یکی از شگفت ترین دستورهای شفای او در سرطان پستان، سود گرفتن از گرما است که تا 15 سال پیش نیز در جهان غرب بدین پی نبرده بودند!
7- او استخوانها و مفصلها را خوب می شناخته و روشهای شگفت انگیزی برای شکسته بندی داشته است.
8- ابن نفیس، پزشک دمشقی که گزیدهای از کتاب قانون را فراهم کرده بود، گفتاری پیرامون گردش خون میان قلب و ریهها نگاشته که نخستین کشف گردش خون در جهان به شمار می رود و این خود بخشی از کشف ویلیام هاروی در بررسی همهی گردش خون در تن است.
9- پیشنهادهای او دربارهی بهداشت، ورزش، بهره وری از هوای پاک، جوشاندن آب ناشناخته پیش از خوردن (برای دوری از مالاریا)، حمام آفتاب و ... همچنان پابرجاست.
10- در کارد پزشکی (عمل جراحی) نیز شستشوی بریدگی با شراب (مایهی الکل دار) را پیشنهاد کرده است. او جراحی مثانه را با برش خط میانی زیر شکم، کاری ساده و کم خطر می داند (مانند امروز) و نخستین پزشک جراحی است که عصبهای جدا شده را پیوند داده است.
فرشید ابراهیمی
پانویسها:
La sience Arabe d'Aldo Mieli Leiden, 19381-
2- کارنامه ابن سینا، فریدون جنیدی، صفحه 23
3- تاریخ فرهنگ ایران، عیسی صدیق، صفحه 127 تا 128
4- بخشی از سخنرانی دکتر ویلیام جمز دورانت (نگارندهی تاریخ تمدن)، 1اردی بهشت 1327خ، انجمن روابط فرهنگی ایران و امریکا، ترجمهی دکترمهدی فروغ
یارنامه:
تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، ج ا، دکتر ذبیح ا...صفا، دانشگاه تهران، 1371
کارنامه ابن سینا، فریدون جنیدی، بلخ، 1360
قانون ابن سینا شاهکار بزرگ طبی او، دکتر محمود نجم آبادی، هنر و مردم، ش 130و 179، تیر و مرداد 1352
و با سپاس از تارنمای اَمُرداد


