۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه



پيامي دارم به بزرگي روحِ ‌پيام



درد و دلها و ناگفته هاي من با پيام




الان كه دارم كه اين متن رومينويسم، دلم براي پيام خيلي تنگ شده. پيامي كه يه پيامِ خيلي بزرگ دستِ كم به شخص من داد. و شايد اين پيام به بزرگي روح پيام باشه كه به من نشون داد كه چقدر راحت و بدون هيچ مقدمه اي، يك آدم ميتونهآشناها و دوستانش رو تنها بذاره.


شايد روح پيام الآن در آرامش باشه و جسمش صد البته. ولي روح و جسم ما رو بسيار ناراحت و اندوهگين كرده. خودش به آرامش رسيد، ولي ما رو عذادار و تا آخر عمر داغدارِ خودش.


كي ميدونه كه خودِ منم تا كي زنده باشم و چه روزي و كجا، يك نفر هم به ياد من و براي دل خودش چيزي در مورد من بنويسه. ولي من در اين لحظه و در حسرتِ تمام لحظاتي كه ديگه پيام با ما نخواهد بود، ميخوام بگم كه پيامِ گراميِ من، پيام عزيزم،

 آيا تو بايد واقعا ميرفتي تا ما اين پيامِ تو رو بگيريم؟

آيا فكر نكردي كه ديگه جاي خالي تو رو با هيچ چيز ديگه اي نميشه پُركرد؟ آيا اين درسته كه تو الان زير خَروارها خاك و در كنار پدر بزرگت (بابا پدر) بخوابي، ولي من در حسرت ديدار تو تا ابد بمونم؟ يعني واقعا ديگه هيچوقت تو رو نمي بينم؟

به خدا ديگه نميدونم چي بنويسم. اين متن رو همين الان دارم مينويسم.ميخوام همين الان هر چي به ذهنم ميرسه براي پيام و بهش بگم. نميخوام هيچ ويرايشي دركار باشه. ميخوام همه چي حالت طبيعي خودش رو طي كنه و هرچي به ذهنم يرسه رو بگم.

5 روز ديگه چهلم پيامه و  40 روزه كه ديگه ما پيام رو نداريم. كي باور ميكنه. چرا اين همه ادم سن بالا بايد راست راست بگردن، ولي يه جوون 20 ساله ي خشكل و خوش تيپ و خيلي رشيد با آرزوهاي قشنگش، بره زير يه مشت خاك و سنگ قبر.

امشب ميخوام با پيام حرف بزنم. درد و دل كنم. ميخوام اون خاطره هاي دو نفريمونُ كه هميشه به يادشون ميخنديديم رو دوباره باهاش بازگو كنم. خاطره هاي بچگيمون. توي خونه ي ما و خونه ي اونا و البته خاطره هاي سرخ چشمه (خونه ي خالم) كه من عاشقشون بودم.

توي اين لحظه خيلي دستم رو دكمه هاي كيبورد نميچرخن. ولي به عشق پيام فقط ميخوام بنويسم. مگه چه فرقي ميكنه كه چند صفحه بشه. شايدم اصلا كسي نخونشون. ولي به خدا فقط واسه دل خودم مينويسم. بُغض من هنوز نتركيده. چون هنوز باور نكردم. آخه كه چي؟!

آخه چطور ميشه ديگه نبودنِ پيام رو باور كن وباهاش كنار اومد؟

توي اين مدت من 2 بار خواب پيام رو ديدم. شايدم بيشتر از همه ي دوستاش و فاميلا. دوميش همين ديشب (30فروردين- شب دوشنبه) بود. همش ميخنديد و با هم در حال دور زدن بوديم.خيلي شاد بود. من خودم به اين چيزا اعتقاد ندارم. ولي خوشحالم كه حداقل توي خوابم اون رو خوب و سرحال ديدم. حداقل براي تسلي خودم خيلي خوب بود.


نميخوام بگم حرف آخر، ولي براي امشب پيام ميخوام كه ازت خداحافظي كنم.ولي قول ميدم كه شباي ديگه هم بيام وباهات حرف بزنم و درد و دل كنم. پس تا شباي ديگه




شب بخير پسر خاله عزيزم 


 خوب بخوابي و در آرامش



۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه



از تبارِ شكوهمندان







در اين بهار آريايي
در اين ميراثِ جاويدان نياكان پاكمان
 و از پس بهار زندگي؛ به نظاره ي بهار آزادي مي نشينيم


شايد . . . شايد دوباره شكوه گذشته را بازگردانيم
بايد . . . بايد
و باشد كه به اصلِ خود بازگرديم


آري  ما مي توانيم، گرچه تنهاييم . . . كه ما قطره قطره، يك درياييم

تو اي فرزند داريوش . . . بسپار اين سُخَن به گوش

 تو از خونِ شهنشاه كوروشي . . . تو تير آرش و شرم سياوشي

 كه تو از تبارِ پادشاهاني . . . تو از نسلِ شكوهمنداني

تو وارث تاج و تخت كياني . . . آري ؛ تو از نسل آناني

فر ايزدي هميشه از آنِ تو باد . . . شكوهش را نگاهدار به ياد

آري ؛ تو از آن ِاين سرزميني . . . وامدارِ زرتشتِ پاك آييني

و تو اي مزدا اهورا . . . پاينده دار ايران ِمرا


و اي ايراني ؛


فلات ايرانِ از آنِ تو باد . . . اين سرزمين با تو شود خرم و شاد

 و باشد كه در حضور پر صلابت پدرانت
 دگر بار تاجِ پادشاهي زمين را بر سر بگذاري

 
. . . تو وارثِ ايراني


 پيشكشي از : هيركانيا - وهركانه به وارثانِ فلات ايران
فلات ايران زير يك پرچم



نوروز خجسته باد



۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه


سَرو 4500 ساله اَبَركوه يزد



یک درخت سرو 4500 ساله در شهر ابرکوه(ابرقو) در استان یزد شناسایی شد، و قرار است در فهرست یادمان های جهانی گنجانده شود.الکساندررواف، دانشمند روس، پس از انجام کارشناسی می گوید که عمر این درخت به بیش از 4000 سال می رسد.بلندی این سرو 25 متر و دورادور آن 11.5 متر اندازه دارند. این درخت در کنار مسجد بزرگ ابر کوه است، که پیش از اسلام آتشکده زرتشتیان بوده است.


این درخت کهنسال نزد مردم ابرکوه مقدس بشمار می رود ، و در میان مردم شایع است که بدست زرتشت پیامبرایرانیان کاشته شده است.

درخت سرو در فرهنگ ایران و ادبیات پارسی، از جایگاه ویژ ه ای برخوردار است. چامه سرایان ایرانی چامه های زیبایی در باره سرو سروده اند. در فرهنگ ایران، سرو نماد جاودانگی و آزادگی است. دریکی از سنگ نگاره های تخت جمشید، سرباز سپاه جاویدان و درخت سرو، که هر دو نماد جاودانی می باشند، در کنار هم دیده می شوند.


یکی از نامور ترین سرو ها در تاریخ ایران، سرو کاشمراست، المتوکل الله، خلیفه عباسی، هنگامی که شنید، ایرانیان بر این باورند که سرو کاشمر بدست زرتشت پیامبر ایرانی کاشته شده است، فرمان بریدن این سرو سرفرازچند هزار ساله را داد.

بیهقی می نویسد که این سرو را به سامره بردند تا کاخ جعفریه را با چوب های آن بسازند، برای بردن این سرو، سیصد شتر بکار گرفته شد، و پانصد هزار درهم هزینه آن را از ایرانیان بزور گرفتند.




فردوسی در شاهنامه در باره سرو کاشمر می گوید:

 نخست آذر مهربرزین نهاد / به کشمر نگر تا چه آیین نهاد
یکی سرو آزاده بود از بهشت / به پیش در آذر آن را بکشت

بیهقی می نویسد که ،المتوکل الله پیش از رسیدن این سرو به سامره کشته شد وابوالتاًیب، درودگری که این سرو را بریده بود و دستیارانش نیز هریک، چندی پس از آن بگونه ای گرفتار مرگ شدند.


http://www.farhangiran.com/

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه


سواره نظامِ آهنی (کاتافراکتس)




سواره نظام اشكاني- ساساني




سواره نظام آهنی امپراتوری «هان» در چين (قرن 2 پیش از میلاد) بسیار شبیه به سواره نظام آهنی شاهنشاهی اشکانی(250 پیش از میلاد تا 225 پس از میلاد) به نام «کاتافراکتس ها» هستند. کاتافراکتس ها در جنگها، پیروزی ایرانیان و ترس و وحشت رومیان را فراهم کردند(قسمتی از گزارش سرداران رومی به سنای روم در مورد سواره نظام آهنی ایرانیان: [ایرانیان از سواره نظامی استفاده می کردند که برای ما بسیار نا آشنا بود خود سوار کار و حتی اسب پوشیده از زره بود و نیزه های بسیار بزرگ به دست داشتند که به راحتی از زره سربازان ما رد می شد و آنها را از پای در می آورد] .


امپراتوری هان با شاهنشاهی اشکانی در رابطه بود و تاریخ نویسان «هان»، از تجهیزات فولادی ایرانیان و همچنین روشهای جنگی آنها از جمله استفاده از سواره نظام آهنی(کاتافراکتس ) و همچنین مهارت خیره کننده پارتیان در استفاده از تیرو کمان بر روی اسب سخن گفته اند. در مورد شمشیر های فولادی ایرانیان(پارتیان), سرداران رومی نجات یافته از نبرد کرهه یا حران(53 پیش از میلاد) در گزارشی به سنای روم به آن اشاره کردند که شمشیرهای ایرانیان هرگز شکسته نمی شد(اشاره به شمشیر های فولادی زمان اشکانیان).
 
 
 
 
آنچه جنگهای اشکانیان در برابر رومیان را برای مورخان غربی جالب توجه کرده است ، پیروزی های اشکانیان به علت سواره نظام زره پوش و استراتژی نظامی خاص آنها است.

 مورخین پس از بررسیهای تاریخی علت پیروزی مطلق پارتیان(ایرانیان) را در دو چیز می دانند: یکی زره-پوشان و دیگری کمانداران ورزیده سبک اسلحه پارتی.


«سنگین- زره پوشان» اشکانی، بخش برگزیده(elite members) سپاه ایران را در زمان سورنا تشکیل می دادند. خاصیت این زره ها این بود که تمام بدن را می پوشاند. به طوری که هیچ قسمتی از بدن سرباز دیده نمی شد. این اولین بار بود که چنین زرهی در دنیا اختراع شده بود و حتی کهنه کار ترین جنگجویان رومی نیز در تمام سوابق خود ، چنین زرهی ندیده بودند.


بعدها این زره توسط ساسانیان تقویت شد و چنان مورد توجه رومیان قرار گرفت که Ammianus Marcellinus سوار زره پوش پارسی را چنین با تعجب تصویر می کند: [شوالیه (knight) پارسی لباسی تمام آهنین دارد. تمام اعضای بدن او در میان ورقهای قطور فلزی پوشیده اند و در بین اعضا ، مفصلهای فلزی قرار دارند. با مهارت تمام ،جمجمه ای فلزی سرش را فرا گرفته است. هیچ پیکان و نیزه ای در او اثر نمی کند . شاید تنها راه نفوذ بر آن، باریکه کوچکی باشد که از طریق آن می بینند و یا سوراخهای ریزی که برای تنفس تعببه شده اند. و نیز اسبهایشان توسط پوشش چرمین محافظت می شوند] .

زره اشکانی بهینه سازی شده ي در دوره ساسانی ، دقیقا در طاق بستان کرمانشاه تصویر شده است :

 
 
 
چندی بعد این نوع زره توسط شوالیه های رومی مورد استفاده و بهینه سازی قرار گرفت و تا قرون وسطا متداول بود. تواناییهای خارق العادهء آنها ،در غرب چون ضرب المثل روایت می شد. قطعه زیر نوشتهء آرتور کونان دویل(Sir Arthur Conan Doyle) خالق داستانهای شرلوک هلمز(Sherlock Holmes books ) است:


[ With which Parthian shot he walked away, leaving the two rivals open-mouthed behind him ]




 www.Amordad.net



۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

نوشدارو بعد از مرگ سهراب

گویا کهن­ترین منبعی که در آن به این ضرب­المثل اشاره شده، دیوان اثیر­الدین اخسیکتی شاعر قرن ششم هجری است که البته در آن به نام سهراب اشاره نشده است:

بکوش آنکه پس از گفتِ وی جگر نکنی
که نوشدارو بعد از اجل ندارد سود[1]



پس از آن در الهی نامۀ عطّار نیشابوری:

اگرچه روستم را دل بپژمرد
چه سود از نوشدارو چون پسر مرد[2]



در کتاب طوطی­نامه(جواهر­الاسمار) هم بیت زیر آمده است:

وقتِ هر چیز نگه دار که نافع نبود
نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهی[3]


ابن یمین فریومدی:

نوشدارو چه سود خواهد داشت
چون شد از مُلکِ زندگی سهراب[4]




در لغت­نامۀ دهخدا ذیل نوشدارو بیتی از انوری شاعر قرن ششم هجری درج شده است، ولی در دیوان چاپی شاعر این بیت نیست:

بعد ازین لطف تو با ما به چه ماند دانی؟/ نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهند


همه می­دانند که این ضرب­المثل معروف ریشه در داستان رستم و سهراب دارد و هم در امثال و حکم دهخدا و هم در کتابهای مربوط به ریشۀ تاریخی ضرب­المثلهای فارسی به این نکته اشاره شده است. اما آنانی که اگر پایان این داستان را در شاهنامه نیک به یاد داشته باشند می­دانند که اصلاً نوشدارویی به سهراب نرسید که دیر برسد.

رستم پس از آنکه پهلوی پور جوان را با خنجر می­دَرَد، گودرز را نزد کاووس می­فرستد تا برای درمان زخم سهراب نوشدارو بفرستد، ولی کاووس از این کار سر باز می­زند و گودرز دستِ خالی رهسپار میدانگاه می­شود و به رستم می­گوید بهتر است خودت به کاخ کاووس بروی و با درفشان کردن جانِ تاریک پادشاه، نوشدارو را از او بگیری:


بفرمود رستم که تا پیشکار/ یکی جامه افگند بر جویبار

جوان را برآن جامه­ی زرنگار/ بخوابید و آمد برِ شهریار

گو پیلتن سر سوی راه کرد/ کس آمد پسش زود آگاه کرد

که سهراب شد زین جهانِ فراخ/ همی از تو تابوت خواهد، نه کاخ[5]



بنابراین رستم و گودرز در گرفتن نوشدارو از کاووس توفیقی نمی­یابند. شاید این­گونه تصوّر شود که ضرب­المثل مذکور ریشه در دو بیت آخر دارد که پس از مرگ سهراب، فرستاده به رستم پیام می­دهد که سهراب مُرده و از این رو رفتن تو به کاخ پادشاه و آوردن نوشدارو فایده­ای ندارد. اما به نظر نگارنده این ضرب­المثل برگرفته از روایتهای مردمی از داستان رستم و سهراب است که در آنها بخش پایانی داستان با آنچه در شاهنامه آمده کاملاً متفاوت است.


در این روایات که نقالان سالیان دراز آن را سینه به سینه نقل کرده­اند، رستم خود به کاخ کاووس می­رود و با نوشدارو باز می­گردد، ولی زمانی به بالین سهراب می­رسد که او مرده بود. در زیر چند روایت را از کتاب مردم و شاهنامه که زنده­یاد انجوی شیرازی گرد آورده است، می­آوریم:

...رستم خشمگین شد و به سراغ کیکاووس آمد که او را بکشد. شاه که از خشم رستم خبردار شد، نوشدارو فرستاد، ولی نوشدارو دیر رسید[6].

...رستم خشمگین می­شود و به طرف بارگاه حرکت می­کند. خبر به کیکاووس می­دهند که رستم خشمگین شده و به طرف تو می­آید. کیکاووس از درِ حرمسرا فرار می­کند و رستم وارد کاخ می­شود. موقعی که می­بیند از کاووس خبری نیست، دارو را برمی­دارد و به طرف سهراب می­رود اما متأسفانه دیر می­رسد. منجّم می­آید و می­گوید که کار از کار گذشته است[7].

... از آن طرف مرهم زخم را برای رستم آوردند. دید پس از، از دست دادن سهراب مرهم زخم رسید، خشمناک شد، سینه چاک زد، موی سر کند و بر سر و سینه زد و گفت بعد از مرگ سهراب نوشدارو آوردی ؟! خنجر کشید و آورندۀ مرهم را کشت[8].

...فهمید پسر خودش هست، هی بر سر زد و زاری کرد و سراغ بیهوش­دارو فرستاد، ولی تا رسید سهراب از بین رفته بود[9].


مرشد عباس زریری، نقّال نامدار اصفهانی نخست این بخش را مطابق شاهنامه نقل می­کند، ولی پس از آن می­گوید رستم چون برای آوردن نوشدارو پا در رکاب شد، سهراب به هوش آمد و رستم را خواست. رستم بازگشت و دوباره گودرز را برای گرفتن نوشدارو به درگاه کاووس فرستاد:

«گویند گودرز در این مرتبه نوشدارو را آورد که سهراب داعی حق را لبیک گفته بود[10]».





پي نوشت:

[1] . اثیر­الدین اخسیکتی، دیوان ،به کوشش رکن­الدین همایونفرّخ، تهران، رودکی،1337، ص422.
[2] . عطّار نیشابوری، فریدالدین، الهی­نامه، به کوشش هلموت ریتّر، تهران، 1359،ص245.
[3] . عماد بن محمد الثغری، طوطی­نامه یا جواهر الاسمار، به کوشش شمس الدین آل احمد، تهران، 1352،ص432.
[4] .ابن یمین فریومدی، دیوان، به کوشش حسینعلی باستانی، تهران، سنایی، 1344، ص321.
[5] .فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران، مرکز دایرۀ المعارف بزرگ اسلامی، 1387، ج1،ص192.
[6] .انجوی شیرازی، ابوالقاسم، فردوسی­نامه، مردم و شاهنامه، تهران، 1363، ج2، ص128.
[7] .همان، ص129.
[8] .همان، 131.
[9] .همان، 132.
[10] .زریری، مرشد­عباس، داستان رستم و سهرابف به کوشش جلیل دوستخواه، تهران، توس، 1369، ص353.





ابوالفضل خطيبي

http://a-khatibi.blogspot.com/2009/09/blog-post.html

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

كهن ترين تخته نَرد جهان


 
مدتي پيش از گور باستانی موسوم به شماره ۷۶۱ ، قدیمی ترین تخت نرد جهان به همراه ۶۰ مهره آن در شهر سوخته کشف شد. بسیار قدیمی تر از تخت نردی که در گورستان سلطنتی اور در بین النهرین کشف شده بود

 
آقای سجادی (باستان شناس) گفته که این تخت نرد از چوب آبنوس و به شکل مستطیل است. چون آبنوس در سیستان و بلوچستان نمی روئیده و مشخص است که از هند وارد شده است




 
روی این تخت نرد، ماری که ۲۰ بار به دور خود حلقه زده و دمش را در دهان گرفته، نقش بسته است.

 
به نظر می رسد که چنین طرحی هم به موضوع های فرهنگی و فلسفی هند مربوط باشد، چرا که چنین علامتی در فرهنگ هند به معنی مرکز انرژی های حیاتی در بدن انسان است.
 
این تخت نرد ۲۰ خانه بازی و ۶۰ مهره دارد. مهره ها که در یک ظرف سفالی در کنار تخت نرد قرار داشتند از سنگ های رایج در شهر سوخته یعنی از لاجورد، عقیق و فیروزه است.

 
به نظر آقای سجادی این تخت نرد ۱۰۰ تا ۲۰۰ سال قدیمی تر از تخت نرد بین النهرین است و به همین دلیل او فکر می کند این بازی از شهر سوخته به تمدن بین النهرین رفته است. گروه تحقیق و کاوش هنوز روش بازی با این تخت نرد را نیافته است


 
www.Amordad.net


۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

رزمِ رستم و جومونگ


کنون رزم جومونگ و رستم شنو
دگر ها شنیدستی این هم شنو

 
به رستم چنین گفت جومونگ پاک
ندارم ز امثال تو هیچ باک

که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

 

رستم قاطی کر د و گفت 

 
منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین

 
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری کرد (گشاد کرد)و گفت

 
تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان

 
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان

تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین

ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من

 
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان

 
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال 3 ببین کور که نیستی

ببین سبز پوشان و زندان و بند
نیامد به اخبار هرگز چو من

 
منم تیتر اخبار ایران زمین
مهمتر ز من در نیابی ؛ همین

رستم عصبانی شد و بهش گفت کوتوله
جومونگ جواب داد

کوتوله تر از من به تو حاکم است
ببین اینهمه مردم زیر دست

 
بیا هان جوابی به من گو همی
نشاید که نامش نهند آدمی (اینو رستم گفت

 
همان دم که رستم به خشم آمدش
زن کوچکی* از کنارش گذشت

زنی کو به چادر سیه در برش
زنی هاله نور اندر سرش

 
به رستم رسید و ندادش محل
به جومونگ برخورد پریدش بغل

بزد بوسه و مارچ* بر پای او
گرفت چند تا امضا گرفت حال او ( منظور از او رستمه

 
چو رستم بدید صحنه ای اینچنین
دودستی بزد بر سرش خورد زمین

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

نقشه ي جغرافيا

بچه‌ها اين نقشه‌ی جغرافياست
بچه‌ها اين قسمت اسمش آسياست
شکل يک گربه در اينجا آشناست
چشم اين گربه به دنبال شماست

 
«بچه‌ها اين گربه‌هه ايران ماست»

 
بچه‌ها اين گربه‌ی خيلي عزيز
دمب نرمي داره و پنجول تيز
میکنه پائین و بالا جست و خيز
هم ملوسه، هم قشنگه، هم تمیز

 
«اسم اون توی کتابا پرشیاست»

 
بچه‌ها از هر گروه و هر نژاد
هرکس از هرجای ایران که میاد
دست توی دست هم، خندان و شاد
ساخت باید میهنی با اتحاد

 
«مام ميهن عاشق صلح و صفاست»

 
بچه‌ها مزه میده سیر و سفر
رفتن ِ هر سوي مرز پرگهر
شهر و ده، دشت و دمن، کوه و کمر
از خليج فارس تا بحر خزر

 
«بهر ما هر گوشه اش مردمسراست»

 
بچه‌ها اين خانه‌ی اجدادي است
گشته ويران تشنه‌ی آبادي است
خسته از شلاق استبدادي است
مرهم دردش کمي آزادي است
«بچه‌ها اين کار فرداي شماست»

 
«هادي خرسندي»

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

تاثیر ایـران بر آیین یـهود

تاثیر ایـران بر آیین یـهود






امید عطایی فرد


تورات اصلی را میتوان پنج کتاب (سفر) موسا بن عمران دانست. در اسفار موسا نام هاي ايراني موج مي زند. موسا پس از فرار از مصر، به سرزمين “مديان” كه همان “ماد” است مي رود و فرشته ي خداوند در شعله ي آتش بر او نمودار مي شود. آنجا “هوريب” يا جبل الاه بود و خداوند خود را به نام اهيه بر وي شناسانيد (سفر خروج، باب سوم). هوريب از ريشه ي هور و جبل الاه همان “ال برز” يا “كوه الاه” است. اينجا كه “زمين مقدس” ميباشد و موسا بايد نعلين هايش را از پا در آورد، بزرگترين پرستشگاه مغان يعني “آذر گشسب” است كه پاي برهنه به زيارت آن مي رفتند. “اهيه” را مي توان برابر با يكي از ويژه نام هاي اهورامزدا
مي باشد،
یعنی: «اهو» دانست. افزون بر اين نام بيابان “سين” يا “سينا” كاملا ايرانيست و برگرفته از نام
خورشيد sun
مانند: شهرهاي: سن آباد “مشهد”، سائين دژ”شاهين قلعه” و سنن دژ”سنندج”. كوه “هور” در سرحد زمين “ادوم” است كه “هارون” برادر موسا بر قله ي آن وفات يافت (سفر اعداد، 29:20). در تورات بارها به همزيستي و آميزندگي يهوديان با مردماني آريايي چون هيتي ها (بني حت)، فريگي ها (فريزيان)، مادها(مديان) و هوريان اشاره شده و به ويژه پدر زن موسا از قوم ماد، و مادر سليمان از هيتي ها بود.


آنگونه كه از تورات بر مي آيد، قومي كه بعدها به نام يهودي خوانده شد، “الوهيم” را مي پرستيد و از زمان موسا پرستش “يهوه” آغاز گرديد. اما به دنبال دستبردهاي راه يافته به تورات چنانكه خواهيم ديد دوگانگي و تناقض ميان بخشهاي اين كتاب كهن درباره ي پرستش دو خداي “الوهيم” و “يهوه” به چشم مي خورد:

خدا نسلي ديگر برای آدم قرار داد. به عوض “هابيل” كه قائن (قابيل) او را كشت. و براي شيث نيز پسري متولد شد و او را “انوش” ناميد. در آن وقت به خواندن اسم “يهوه” شروع كردند.(سفر پيدايش. 26و4:25)


ابرام: مذبحي براي خداوند بنا نمود و نام “يهوه” را خواند.(سفر پيدايش. 11:9)


يعقوب گفت: اي خداي پدرم ابراهيم و خداي پدرم اسحاق، اي”يهوه” (سفر پيدايش. 32:9) و مذبحي بنا نمود و آن را “ايل الوهي” اسرائيل ناميد. (سفر پيدايش. 33:20) و خدا در روياهاي شب به اسرائيل “يعقوب” خطاب كرده گفت: من هستم الاه (الوهيم) خداي پدرت (سفر پيدايش. 46:3).


و خدا به موسا خطاب كرده وي را گفت: من يهوه هستم. و به ابراهيم و اسحاق و يعقوب به نام خداي قادر مطلق (الوهيم) ظاهر شدم، ليكن به نام خود: “يهوه” نزد ايشان معروف نگشتم (سفر خروج 6:3).

«ح.نوبخت» میگوید: در كتاب «زبان باز يافته» ثابت كرده ام كه يهود از “هوه” يا “اهوه” مخفف كلمه ي “اهورا” و لغتي است اوستايي و فارسي چونانكه “هو” به زبان عرفا و “يا هو” از كلمات مولده عرب نيز گونه ي دگر از “اهو” و اهورايي اوستايي است. پس از اين تاريخ به سالياني چند “بلريچ هروزني” كه از استادان بزرگ علم آثار (باستان شناسي) و نامي ترين فيلولوگ (زبان شناس) معاصر است، در ضمن كاوش هاي فني و كشف آثار قديم، در كتاب خود: “كشفيات درباره ي كلت ها” ثابت كرده است كه يهوه (نام خداي يهود) نامي است آريايي و هرگز عبري و سامي نيست. و اين كلمه از “هوه” گرفته شده كه نام خداي”كلت ها” بوده زيرا در آثار آنها، آفريننده ي جهان با اين لفظ ناميده شده است.


در يكي از تفسيرنامه هاي تورات به نام تلمود جبرئيل به گونه ي گبرئيل نوشته شده و فرشته ي گماشته بر آتش دانسته شده است. يكي از وظايف او نابود كردن شهرهاي”سدوم” و”اموره” با انفجارهاي آتشين بود. به ياري او، موسا در پيش چشم فرعون آتشي فروزان را به د ست گرفت، بي آنكه بسوزد. (آ فرينش در اديان، 139و140)


از كتاب اشعيا(51:11) چنين بر مي آيد كه در ميان يهوديان قديم، آتش پرستي رواج داشته است: هان، جميع شما كه آتش مي افروزيد و كمر خود را به مشعل ها مي بنديد، در روشنايي آتش خويش و در مشعل هايي كه خود افروخته ايد سالک مي باشيد.

ميشائيل (ميكائيل) از ديد زبان شناسي، اشاره به دگرگوني نام نخستين زوج انسان: “مشي ومشيانه” مي تواند باشد. نام “مشي” در گزارش هاي كهن به اين گونه ها آمده است: ميشي (آثارالباقيه)، متريه (پند نامك زرتشت)، مرهيه (دادستان دينيگ)، ماري (تاريخ طبري) و .....

به نوشته «ذ.بهروز»: مهر، ميترا، ميثرا، ميشيا، ميشي، موسا، مسيحا، مسك: صورتهاي يك كلمه در زبانها و لهجه هاي مختلف مي باشد.


گذشته اينها در حكمت يهود، ميشائيل كه مانند مهر و هور در آسمان چهارم جاي دارد، آموزگار موسا بود و از رؤساي اولين به شمار مي آمد. (كتاب دانيال 10:13). در مكاشفات يوحنا (12:76) از پيكار ميشائيل (ميكائيل) با اژدهايي هفت سر كه نماد ابليس بود، سخن ميرود.

«م.بويس» مینویسد: به نوشته ي «كتاب اينوخ»، ميكائيل، رهبر ديوها و پيروان او را در زير سخره‌هاي زمين تا روز داوري بزرگ در بند مي كند. اين رويداد را بازتابي از استوره اي زرتشتي مي دانند كه فريدون پهلوان باستاني، ضحاك را در غاري به زنجير مي كشد تا روز فراش‌كرت (رستاخيز) فرا برسد. (تاريخ كيش زرتشت. جلد سوم. 527)


اگر چه پژوهشگران نقش ميكائيل را با فريدون و يا سوشيانت همسنجي كرده اند، باز هم بر آنيم كه ميشائيل همان مشيا يا ايزد ميترا است (البته فريدون و سوشيانت خود نمايه هايي از ايزدمهر) هستند. همانندي چشمگير ميان ميكائيل وايزد مهر چنين است که ميكائيل امير اعظم،است. مهر نيز به همه ي سرزمين ها شاه است. همچنین ميكائيل زمينه ساز روز داوريست. مهر نيز كه خويشكاري (وظيفه) او: «داوري جهانيان به راستي كردن است»، در رستاخيز، كردار آدميان را ميسنجد. (مينوي خرد،12)


از سوي ديگر در ريگ ودا حكيمان، روشنگراني هستند كه پرتوشان در تاريكي گسترده مي گردد. (10:129) همچنين در نامه هاي پهلوي، روان پارسايان وراهيان عدالت، به رخشندگي ماه و خورشيد وستارگان، نمودار شده است.


به نوشته ي”تلمود”: اورئيل (كه در عبري به معني نور خداست) واسطه اي است كه از طريق او، معرفت الهي به آدميان مي رسد. ”اور” را آن رو برابر با ”هور” دانسته ايم كه هم نور خداست وهم نمونه هايي چون اورمزد/هورمزد يا اورامان/هورامان را داشته ايم. همچنين سهروردي در نوشتارش: «هورخش كبير» كه بر گرفته اي از نيايش هاي مغانه است،از هور به گونه ي ايزدي ياد ميكند كه ويژگي هايش، تن فروغنده ي روشن و زيبا، دانا، و خردمند گرانمايه مي باشد. در كتاب حزقيال از پرستش خورشيد وتنديس هاي ايزد هور ياد شده كه از آيين هاي قوم يهود به شمار مي رود: نزد دروازه ي هيكل (خانه)خداوند، در ميان رواق و مذبح، به قدر بيست وپنج مرد بودند كه پشتهاي خود را به سوي هيكل خداوند و رويهاي خويش را به سوي مشرق داشتند و آفتاب را به طرف مشرق سجده مي نمودند. (8:16)


رفائيل را از ريشه ي “رافه” به معني پزشك دانسته اند. وي فرشته ي شفابخش بيماران به شمار مي رود و نگاهباني سوي غربي آسمان با اوست.

در رپيهوين گاه (نيمروزتا عصر) براي شادي همه ي روشن-تخمه‌ها (پرهيزكاران) يشت (نيايش) مي كنند...نام رپيهوين از رامش است. (گزيده هاي زادسپرم66)

اگر نام”اسرافيل”را به‌گونه “سرافيل” يا ”سرافيل-ئيل” درنظر بگيريم و پسوند ”ئيل” را كنار بگذاريم، واژه ”سراف” بسيار نزديك
مي باشد. در گويش خوارزمي، سروش را “اسروف” مي خوانند (آثارالباقيه،74)
به خوانش اوستايي ”سروش” يعني ”سرو" Sru
که كاملا مانند اسرافيل است.


شمعدان هفت شاخه كه آن را نشانه ي هفت فرشته ي يهود مي دانند، برگرفته از “چتر امشاسپندان” است كه بر فراز سر كيان ايران زمين نگه مي داشتند و نمونه اش در تخت جمشيد ديده مي شود. چتري كه داراي هفت شاخه مي باشد و شاهنشاه را در پناه هفت امشاسپند نگاه مي دارد.



در زمان آشوریان، قوم یهود به اسارت و بدبختی فرو رفت. خواري و بردگي يهوديان همچنان ادامه داشت تا آن كه از آسمان ايران “عقاب شرق” بالهاي مهر خود را بر سر جهانيان گسترد. به گفته “و.دورانت” ساعتي كه كورش همچون مرد جهانگشايي به بابل در آمد و يهوديان اسير را آزاد گذاشت تا به سرزمين خود باز گردند يكي از با شكوه ترين ساعات تاريخ بني اسرائيل به شمار مي رود. (مشرق زمين گاهواره تمدن، 380)


عقاب شرق و مرد همسخن خويش را از جاي دور فرا مي خوانم... (خداوند) درباره كورش مي گويد كه: او شبان من است و تمامي مسرت مرا به اتمام خواهد رسانيد (اشعياي نبي،46:11+44:28) من او را به عدالت برانگيختم و تمامي راههايش را راست خواهم ساخت. شهر مرا بنا كرده، اسيرانم را آزاد خواهد نمود. اما نه براي قيمت و نه براي هديه. خداوند چنين مي گويد: حاصل مصر و تجارت حبش و اهل “سبا” كه مردان بلندقد مي باشند، نزد تو عبور نموده از آن تو خواهند بود. و تابع تو شده در زنجيرها خواهند آمد و پيش تو خم شده و نزد تو التماس نموده خواهند گفت: البته خدا در توست و ديگري نيست و خدايي (دروغين) نه...(15-4)


آنچه از زبان “اشعیاي نبي” خوانديم سنديست بس گرانبها درباره باورداشت يهوديان به پيامبري “كورش هخامنشي” كه بايد با موشكافي و تيزبيني بررسي گردد. چشمگير اينجاست كه در تورات خداوند از كورش بزرگ به گونه ي رسول من و مسلم من ياد كرده است. (اشعيا 20و 42:19)


كورش پادشاه فارس چنين مي فرمايد: يهوه خداي آسمانها جميع ممالك زمين را به من داده و مرا امر فرموده است كه خانه اي براي وي در اورشليم كه در “يهودا” است بنا نمايم. (كتاب عزرا 3-1:1)


«ابوالكلام آزاد» در پژوهش ژرف خود نشان داده كه كورش بزرگ در قرآن به نام ذوالقرنين خوانده شده و نماد وي در كتاب دانيال يك قوچ دو شاخ به نام “لو-قرانائم” است. واژه ي «قرن» در زبان هاي عبري و عربي معني شاخ را مي دهد. همچنين پيكره كورش در پاسارگاد كه داراي بال هاي عقاب و تاج دو شاخ است با گفتار تورات همخواني دارد. نشانه هاي ديگر كه مي توان افزود يكي استعاره ي “شاخ مسيح” است (كتاب اول سموئيل. 2:11) و ديگر پيشگويي “زكريا” درباره ي كورش:

اينك مردي كه به “شاخ” مسما است (لقب دارد) از مكان خود خواهد روييد و هيكل (خانه) خداوند را بنا خواهد نمود.(6:12)


نكته ديگر آنكه هر كجا از اسكندر ذوالقرنين سخن رفته، يادواره اي از كورش شاه پيامبر ايرانيست و نه الكساندر مقدوني زيرا:

درنده خويي و ديوانگي الكساندر مقدوني هرگز با ويژگيهاي يك شاه-پيامبر نمي خواند و شرح لشكركشي هاي او تا چين و هند از دروغ هاي بزرگ تاريخ و برگرفته از سرگذشت دودمانهاي چون كورش بزرگ و ارشك بزرگ (شاه-پيامبر اشكانيان) مي باشد.

گنج هاي ظلمت و خزاين مخفي كه به كورش هخامنشي بخشيده شده است، در اسكندرنامه ها به نام اسكندر باز گويي مي شود.

"جوج” فرمانرواي سرزمين “ما جوج” كه در روايات اسلامي قوم وي را “ياجوج و ماجوج” مي خوانند به گفته ي حزقيال از پارسيان شكست مي خورد. (38:6) و نه از اسكندر. جوج يا “گوگ” نام فرمانرواي “ليدي” بود كه كشورش در سال 654 ق.م به دست قوم ايراني “كيمري” گشوده شد.


«ش.شفا» با اشاره به پژوهش هاي تاريخ دين مي نويسد: از سال1866.م كه كتاب پر سر وصداي “الكساندركوهوت” به نام “در باره ي ملائك شناسي آيين يهودي درارتباط آن با آيين پارسي” در آلمان انتشار يافت، اين مطالعات وارد يك مرحله كاملا علمي و تخصصي شد. در اين كتاب مؤلف كه خودش يهودي و خاخام اعظم، و در عين حال يكي از بزرگترين محققان تاريخ مذاهب است، روشن كرده كه تمام برداشت هاي تورات درباره شياطين و ملائك، يادگار دوران بعد از اسارت بابلي قوم يهود يعني زماني است كه يهوديان با آيين زرتشتي آشنايي نزديك يافته و تحت تاثير معتقدات اين آيين قرار گرفته بودند. “زيگموند فرويد” در بررسي جامع خود درباره آيين يهود بر همین واقعيت اختصاصا تكيه مي گذارد كه در معتقدات اوليه يهودي، موضوع بقای روح به كلي ناشناخته بود و اين پندار تنها پس از تماس با آيين پارسي در آن راه يافت. (تولدی دیگر)


فرويد مینویسد: در كيش يهود، بهشت و دوزخ نمايان آشكاري وجود ندارد، اما هرچه به موسويت متاخر نزديك گرديم، اين عقايد رنگ برداشته و نمايان مي شوند. بي شك اين مسئله در يهوديت بركنار از نفوذ دين زرتشتي و فلسفه ديني ايرانيان نمي باشد كه بعدها مبناي پيدايش مسائل بهشت و دوزخ مسيحي شده است. (آينده يك پندار، 207)




بن مایه:

http://omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

خاطرات شیرین از مقام معظم رهبری



خاطرات شیرین از مقام معظم رهبری







* حضرت آيت الله جوادي آملي ( زيد عزه ) مي فرمايد:

[يک روز مهمان مقام معظم رهبري بودم . سفره را که گستردند ، فرزند ايشان آقا مصطفي نيز نشسته بـود . آيت اله خامنه اي به وي نگاهي کردند و فرمودند : « پاشو برو ! » من خدمت ايشان عرض کردم : اجازه بفرماييد آقازاده هم باشند ؛ من از او خواستم که با هم باشيم . آقا فرمودند : « ايـن غـذا مـال بيـت المال است ، شما هم مهمان بيت المال هستيد . براي بچه ها جايز نيست که بر سر اين سفره بنشينند . آنها به منزل بروند و از غذاي خانه بخورند » من در آن لحظه فهميدم که خداوند چرا اين همه عزت به حضرت آقا داده است].





* رعايت حقوق در صف نانوايي:

[ يکي از همسايگان رهبر عزيز ما در مشهد تعريف مي کرد : چند سال قبل از پيروزي انقلاب اسلامي بود ، رهبر ما در حال مبارزه با رژيم شاه بودند . مأموران شاه ، همه جا به دنبال ايشان بودند و هر لحظه امکان داشت که دستگير شوند . يک روز که من براي خريد نان در صف ايستاده بودم ايشان هم آمدند و در صف ايستادند . ميان من و ايشان دو نفر فاصله بود . من بعد از سلام و احوالپرسي گفتم : حاج آقا ! چند تا نان مي خواهيد ؟ اجازه بدهيد برايتان بگيرم . ايشان با فروتني فرمودند : « چون بين من و شما دو نفر در صف هستند . من خودم نان مي گيرم تا حق اين دو نفر از بين نرود».]




* غذاي سفره ي مهماني:

[حضرت آيت اله مصباح يزدي (دام ظله ) مي فرمايد : ما به منزل مقام معظم رهبري زياد رفته ايم و غذا خورده ايم . تا به حال من نديم که بر سر سفره ي مهماني ايشان ، بيش از يک نوع خورش گذاشته شـود].




* يک اُملت ساده:

[سردار سرلشکر رحيم صفوي مي گويد : يک روز که در منزل مقام معظم رهبري در خدمت ايشان بودم ، بحث مان قدري به طول انجاميد و نزديک مغرب شد . پس از نماز معظم له رو به من کردند:

« آقا رحيم ! شام را مهمان ما باشيد » . بنده در عين حال که اين را توفيقي مي دانستم ، خدمتشان عرض کردم : اسباب زحمت مي شود . مقام معظم رهبري فرمودند:
«نه بمانيد هر چه هست با هم مي خوريم».
وقتي که سفره را پهن کردند و شام را آوردند ، ديدم غذاي ايشان و خانواده شان ، چيزي جز املت ساده نيست . من نيز بر آن سفره ميهمان بودم و مقداري از همان غذاي ساده را خوردم.]






* ورزش ، دليل عدم خستگي:

[ حاج آقا رحيميان درباره ي علاقه شديد رهبر به خانواده هاي شهدا مي گويد:

در ماه مبارک رمضان ، قبل از غروب آفتاب ، آقا با خانواده هاي شهدا ديدار داشتند . اين ملاقات بيش از دو ساعت طول کشيد و در تمام اين مدت ، مقام معظم رهبري روي پا ايستاده بودند.

با اين که برنامه هاي روزانه ، آقا را خسته کرده بود و روزه ماه مبارک ، آن هم نزديک غروب ، معمولاً ضعف در بدن ايجاد مي کند ، محبت آقا به خانواده هاي شهداء کم نمي شد و ايشان ، ايستاده به درد دل آنان گوش مي دادند . اين نوع برخورد ، نشان از علاقه ي بسيار شديد آقا به خانواده هاي شهدا است . همه ، افطار را مهمان آقا بودند . من در کنار سفره ، به معظم له گفتم : شما که اين طوري مي ايستيد و به درد دلها گوش مي دهيد ، خسته نمي شويد ؟
آقا فرمودند : نه ! من چون ورزش مي کنـم ، خستـه نمي شوم.]






* درسي از ساده زيستي:

[ حضرت آيت الله سيد محمود شاهرودي درباره ي ساده زيستي رهبر عزيز مي فرمايد : يک روز کـه معظـم له مرا به کتابخانه ي خود دعوت کردند ، من در آن جام ميز بسيار ساده و قديمي ديدم که در کنار آن يک صندلي کهنه هم بود . آن ميز و صندلي مربوط به قبل از پيروزي انقلاب اسلامي بود . مقام معظم رهبري در کتابخانه ي ساده ي خود ، هنوز از همان ميز و صندلي استفاده مي کنند و اين حاکي از ساده زيستي ايشان است].








بن مایه:

http://bavelayat.parsiblog.com/576124.htm



و با سپاس از تارنمای اَمرداد
Amordad.
ನೆಟ್